![]() |
![]() |
|
| درد دل یک دیوار |
|
شمع فرشته مردی که همسرش را از دست داده بود ، تنها یادگار همسرش یعنی دختر سه ساله اش را خیلی دوست می داشت . دختر کوچولو به بیماری سختی مبتلا شد ، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را به دست بیاورد، هر چه پول داشت برای درمانش خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت . از آن به بعد پدر در خانه اش را بست و با هیچ کسی صحبت نمی کرد ، سر کار نمی رفت و دوستان و آشنایان هر چه سعی می کردند او را به زندگی عادی برگردانند نمی شد. شبی پدر خواب عجیبی دید ، دید که در بهشت است و صفی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخ مجللی در حرکت هستند . هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه روشن بود به جز شمع یک نفر. مرد وقتی جلو رفت دید آن فرشته دختر خودش است . پدر فرشته غمگینش را در آغوش کشید و او را نوازش کرد و از او پرسید: عزیزم چرا غمگین و ناراحتی؟ چرا شمع تو خاموش است؟؟؟ دخترک به پدرش گفت : بابا جون هر وقت شمع من روشن می شود اشک های تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ من می شوی من هم غمگین می شوم. پدر در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود از خواب بیدار شد. اشککهایش را پاک کرد ، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود ادامه داد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/28ساعت 16:47 توسط دیوار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام
امیدوارم از لحظاتی که اینجا هستین راضی باشین. اومدم تا هر چی که تو دلم جمع شده بگم . از وطنم ایران . از استانم بوشهر . از شهرم گناوه . از دلم که شاید شکسته و از هر چی که شما می خواید. با من باشید و منو راهنمایی کنین. بهتون نیاز دارم . |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|