تبليغاتX
آخر دنیا
درد دل یک دیوار

 

شمع فرشته

 

مردی که همسرش را از دست داده بود ، تنها یادگار همسرش یعنی دختر سه ساله اش را خیلی دوست می داشت . دختر کوچولو به بیماری سختی مبتلا شد ، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را به دست بیاورد، هر چه پول داشت برای درمانش خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت . از آن به بعد پدر در خانه اش را بست و با هیچ کسی صحبت نمی کرد ، سر کار نمی رفت و دوستان و آشنایان هر چه سعی می کردند او را به زندگی عادی برگردانند نمی شد.

شبی پدر خواب عجیبی دید ، دید که در بهشت است و صفی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخ مجللی در حرکت هستند . هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه روشن بود به جز شمع یک نفر. مرد وقتی جلو رفت دید آن فرشته دختر خودش است . پدر فرشته غمگینش را در آغوش کشید و او را نوازش کرد و از او پرسید: عزیزم چرا غمگین و ناراحتی؟ چرا شمع تو خاموش است؟؟؟

دخترک به پدرش گفت : بابا جون هر وقت شمع من روشن می شود اشک های تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ من می شوی من هم غمگین می شوم. پدر در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود از خواب بیدار شد. اشککهایش را پاک کرد  ، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود ادامه داد.

 

                                                       

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/28ساعت 16:47  توسط دیوار | 

سلام

چند وقتیه یه موضوعی خیلی ناراحتم می کنه ، دیدن یه صحنه هایی که سوهان روح می شه و دل آدم رو به درد می یاره...

تا بوده ایرانیها به مهمون نوازی معروف بودن ، جنوبیها که دیگه آخر مهمون نوازی بوده و هستن ، واقعاً هستن؟؟؟؟ نمی دونم . حالا دیگه چیزهایی دیدم و حرفهایی شنیدم که به مهمون نوازی بعضی از هم شهریهای عزیز شک دارم. بذارین براتون تعریف کنم:

حرفم در مورد مهاجرین افغان ِ.. از وقتی دولت داره دسته دسته اونا رو به افغانستان بر می گردونه بعضی ها با ناجونمردی تمام دارن از این مطلب سوء استفاده می کنن ، نمی دونم آخه بچه های اینا چه گناهی دارن که نباید به مدرسه برن ، نباید شناسنامه داشته باشن و ....

چند وقت پیش داشتم از یکی از کوچه های شهر رد می شدم ، یه جوون افغان هم از اون کوچه رد می شد ، یه سری میوه و نون و سبزی خریده بود بره خونه ، همون لحظه چند تا پسر جوون هم از راه رسیدن و برای اینکه یه کم بخندن و وقت بگذرونن شروع کردن دری وری گفتن به این جوون افغانی ، اون در جواب فقط سکوت کرد و به راهش ادامه داد ولی اونا ول کن قضیه نبودن ، اومدن اول اون چیزهایی که خریده بود ازش گرفتن و وقتی اون خواست مقاومت کنه همگی به جونش افتادن و تا تونستن اونو زدن ، آخه چند نفر به یه نفر؟؟؟ به چه گناهی؟؟؟ می دونستن اون نمی تونه بره جایی شکایت کنه چون اگه می رفت اول خودشو می گرفتن .. آی آتیش گرفتم کاری از دستم بر نمی یومد زورم بهشون نمی رسید حرف حساب هم که تو گوششون نمی رفت..خلاصه زدن و بردن و رفتن و من با خودم گفتم کو اون مهمون نوازی که تعریفش رو می کنن؟؟؟؟

یا یه بار دیگه که سوار تاکسی بودم باز هم چند تا کارگر افغان تو ماشین بودن تا پیاده شدن راننده و یکی از مسافرها شروع کردن که آره این افغانیها رو باید از این مملکت انداخت بیرون ، از حرفاشون بوی حسادت می یومد ، آتیش گرفته بودن که چرا بعضی از گناوه ایها به همین افغانیهای به قول خودشون پاپتی زن دادن ، آره واقعاً حسودیشون می شد چون همین افغانیهای پاپتی کار کردن و عرق ریختن و الان بعضیهاشون هم ماشین دارن و هم خونه و ... نمی گم همشون خوبن و بی عیب ولی چرا خودمون رو نمی بینیم همه جا هم خوب پیدا میشه هم بد ، حالا که داریم میگیم اینا رو تو ایران جا دادیم حقش نیست اینقدر ظلم کنیم ، چرا باید با تمسخر بهشون نگاه کنیم ؟؟؟ چرا باید تحقیر بشن؟؟؟ چرا خودمون رو جای اونا نمی ذاریم؟؟ آخه گناهشون چیه؟؟ اگه یه روزی خدای نکرده خودمون هم مجبور بشیم دیارمون رو ترک کنیم و جای دیگه بریم درسته که چون غریبه ایم با ما اینجوری برخورد کنن؟؟ بیاید مهربون تر باشیم ، زورمون رو (اگه زوری داریم) به ضعیفترها نشون ندیم ، بیاید ایرانی باشیم ، ایران و ایرانی رو افسانه نکنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24ساعت 21:35  توسط دیوار | 

 

سلام

خیلی وقته که می خواستم شروع کنم به نوشتن . آزاد ، رها و بدون باید و نباید، جوری که کسی برای نوشته هام حد و مرز تعیین نکنه و فقط وجدان خودم مسیر رو برام مشخص کنه.

از هر چیزی می شه نوشت ، از کوچه خیابونای شهر خودمون که به جای اینکه بهتر بشن روز به روز چاله چوله هاشون بیشتر می شه ( از برکت وجود شهردار خوب و فعال و خوش سخن!!!) از پول هایی که نه تنها در گناوه بلکه در تمام کشور توسط اشخاص جورواجور هاپولی می شه ، از قلم هایی که شکسته می شه ، از افکاری که در زندان ها می پوسه ، از اشک هایی که ریخته می شه ، از حجابی که اجباری شده ، از انرژی هسته ای که اهمیتش سر به فلک کشیده ، آره می شه از سد سیوند گفت و ………..

می شه گفت و گذشت ولی کاش راه حلی هم پیدا می کردیم  ، کاش می دونستیم چیکار کنیم که پولدار پولدارتر و فقیر فقیرتر نشه ، کاش می دونستیم چیکار کنیم که اگه کسی پاش به جایی ؟؟!! باز شد و کاره ای شد گردنش کلفت نشه و نیفته رو زمین و ملک مردم و حق خوری نشه براش ساده تر از آب خوردن ، کاش کاری می کردیم که کسی برای حفظ زندگیش مجبور به سکوت نشه، کاش ، کاش ، کاش…

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/19ساعت 22:33  توسط دیوار | 
وای از وقتایی که بهت نیاز دارم و نیستی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/17ساعت 21:48  توسط دیوار | 

ای ستاره ای که پیش دیده ی منی !
باورت نمی شود که : در زمین

هر کجا ، به هر که می رسی

خنجری میان مشت خود نهفته ست

پشت هر شکوفه ی تبسمی

خار جانگزای حیله ای شکفته ست!

 

 

آن که با تو می زند صلای مهر ،
جز به فکر غارت دل تو نیست.

گر چراغ روشنی به راه توست ،
چشم گرگ جاودان گرسنه ای ست!


 

ای ستاره ، ما سلام مان بهانه است

عشق مان دروغ جاودانه ست .

در زمین زبان حق بریده اند

حق ، زبان تازیانه است.

وان که با تو صادقانه درد دل کند

های های گریه ی شبانه است !

 

 

ای ستاره، ای ستاره ی غریب !
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم ؟

پس چرا به داد ما نمی رسد ؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/17ساعت 21:44  توسط دیوار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام
امیدوارم از لحظاتی که اینجا هستین راضی باشین.
اومدم تا هر چی که تو دلم جمع شده بگم . از وطنم ایران . از استانم بوشهر . از شهرم گناوه . از دلم که شاید شکسته و از هر چی که شما می خواید.
با من باشید و منو راهنمایی کنین. بهتون نیاز دارم .

نوشته های پیشین
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
گناوه ما
دانشجویان گناوه ای در دانشگاه زابل
نشریه سیاسی بندر گناوه
گناوه نوین
مروارید خلیج فارس
اخبار محله شمال، سرخور
شهر من گناوه
بیشککستان
وب نوشته های محمد مظفری
از نفس افتاده
دخترهای کوچه پشتی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM