![]() |
![]() |
|
| درد دل یک دیوار |
|
بازی تمام شد دیگر خبری از مـــــــا نیست حتی من و تو هم نیستم قصه شد من ِ تنها . . . . و تویی که با من نیستی یک روز یک ماه یک سال هر چه بگذرد، تنهاترم منی که بی تونیــــــــــــــــستم . یکی رفت و یکی ماند تا بسوزد یکی سوخت یکی خنده کنان مرد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/08/19ساعت 20:15 توسط دیوار |
|
|
سلام... منو یادت میاد؟ یادت می یاد؟ دیوارم .. همونی که خیلی وقته باهاش حرف نزدی ، همون دیواری که خیلی وقته بهش تکیه ندادی ، همونی که خیلی وقته براش نوشتنی نداشتی.. اینا یعنی من دیگه نیستم و شاید تو منو دیگه به یاد نیاری!!!! یادته قرار بود یه دیوار باشم مثل کوه محکم و استوار؟؟؟ این یه قراری بود بین همه ی دیوارهای دنیا.. قرار بود رو سر هیچکی خراب نشن و پشت هیچکسی رو خالی نکنن. می دونی که مرد و قولش.. ولی می دونی چی شد ؟ دنیا یه جوری شده ، آره زلزله ها زیاد شدن ، نمی ذارن کسی رو قولش بمونه ، دنیا نمی ذاره کسی رو حرفش وایسه ... یه نگاه به دور و برم کردم دیدم همه ی دیوارها آوار شدن و اومدن پایین ولی من قول داده بودم . هر چند وقتی یه بار یه زلزله می یومد و من با تمام قدرت سعی می کردم بایستم ، بعضی وقتا کم می یاوردم و ترک می خوردم ، بازیهای روزگار منو شکست ولی هنوز سرپا بودم و تو می تونستی به من تکیه کنی. همه ی دیوارهای دور و برم خراب شده بودند ، تنها شده بودم ، یه دیوار تنها که اینبار با کوچکترین تکونی فرو می ریخت ، نمی خواستم رو سرت خراب شم واسه همین نخواستم باشی. روزگار بد جور با دیوارهای دنیا بازی کرد ، همشون ترک برداشتن ، شکستن و خراب شدن . دیوارا نمی میرن ولی بدیش اینه که محکومن تا همیشه بمونن و نابودی خودشون رو هر روز تجربه کنن . کسی نمی پرسد، کسی نمی داند چرا سکوت کردم. می دانم زمان فریاد کشیدن چند ثانیه دیگر است... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/01ساعت 12:54 توسط دیوار |
|
|
حق همیشه می گن حق گرفتنیه ، هر کسی باید برای رسیدن به حقش تلاش کنه ، این روزا باید برای بدست آوردن کوچک ترین حقوق هم نه فقط تلاش کرد بلکه باید جنگید ، بعضی وقتا مجبور می شی حق خودت رو از دیگران گدایی کنی ، بعضی وقتا مسلم ترین حقوق تو رو عیب و ننگ می دونن و باید پنهانی از اون حقوق استفاده کنی و بهشون برسی. میگن حق به حقدار می رسه اینو فقط گذشت زمان ثابت می کنه ، نمی دونم واقعاً حق به حقدار می رسه یا نـــه؟ بعضی وقتا همه حق دارن ولی حق رو به هیچ کس نمی شه داد چون اگه بعضی ها به حقشون برسن بقیه به حقشون نمی رسن. این روزا همش فکرم به این موضوع مشغوله که حق با کیه؟؟؟؟؟؟ این روزا حق خیلی ها پایمال می شه و خیلی ها ناحق به چیزایی که حقشون نیست می رسن. واقعاً سر بیگناه بالای دار نمی ره؟؟؟ کاش اینجور بود. حـــق ، حـــق، حـــق ، حــق من چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نفس کشیدن یه هوای آلوده و مسموم ؟ پا گذاشتن روی شونه ی دوستام واسه بالا رفتن خودم ؟ نــــــــــــــــــــه ،مگه به کجا باید برسم؟؟؟؟ حق من اینه که بتونم آزاد و سربلند زندگی کنم ، حق من اینه که راه زندگیم رو خودم انتخاب کنم ، من انسانم . حق من چیه؟ حق من ….. بقیه اش رو شما بگید…. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/03/22ساعت 13:30 توسط دیوار |
|
|
سلام تو قسمت نظرات یه چیز جالب دیدم ، آقای حاج خداکرم خدری گفته بودند که : لطفا نظرات خود را در مورد شورای قبلی به مردم بگوئید. چرا از واقعیتها چشم پوشی میکنید زمانی که من مسئول شورا بودم تمام مردم راضی بودند و همه کارها به خوبی انجام میشد. باشه ، واقعیت رو می گیم البته اگر شما بشنوید که اگر قصد شنیدن داشتید تا حالا همه چیز رو فهمیده بودید. شورای قبلی... شهرداری که این همه مردم از دستش شاکی هستن منتخب همون شورایی بود که شما مسئولش بودید . آقای خدری اگر مردم از شما و عملکردتون راضی بودند لازم نبود شما به هر روشی برای جمع کردن آرای مردم متوسل بشید . همه ی کارها خوب انجام می شد؟؟؟؟ بله کارهایی که به نفع شما و دوستان بود معلومه که خوب انجام می شد در این شکی نیست. آقای خدری شما اگر مفهوم شورا رو می دونستید هیچ وقت منم منم نمی کردید( زمانی که من مسئول شورا بودم ) آره این چند وقته خیلی خوب وظایف شورا رو به گناوه ای ها فهموندید. شورایی که اعضاش فقط به دنبال منفعت خودشون باشن مطمئناً نمی تونن یه شهردار انتخاب کنند ، مگه میشه یه نفر پیدا بشه که با تمام اعضای شورا یه نسبتی داشته باشه؟؟؟؟!!!! نمی دونم چرا هر کسی پاش به شورا باز میشه دچار آلزایمر میشه ، هر چی که گفته و قول داده فراموش می کنه ، الان دیگه کسی یادش نیست که گناوه ای هست و همشهریهاش براش مهمن ، کسی یادش نیست کوچه ها چه وضع افتضاحی دارن ، کسی یادش نیست فرهنگ سازی کنه ، کسی یادش نیست.... آره کسی یادش نیست چون باید اون همه پولی که برای تبلیغات خرج شده از یه جایی به جیب حضرات برگردونده بشه. برای یک لحظه هم که شده به خودتون بیاید ، ما از شما فقط یه شهردار خوب می خوایم ، شهرداری که شهرمون رو آباد کنه ، شهرداری که ... به خودتون بیاید لطفاً . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/03/04ساعت 0:56 توسط دیوار |
|
|
شمع فرشته مردی که همسرش را از دست داده بود ، تنها یادگار همسرش یعنی دختر سه ساله اش را خیلی دوست می داشت . دختر کوچولو به بیماری سختی مبتلا شد ، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را به دست بیاورد، هر چه پول داشت برای درمانش خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت . از آن به بعد پدر در خانه اش را بست و با هیچ کسی صحبت نمی کرد ، سر کار نمی رفت و دوستان و آشنایان هر چه سعی می کردند او را به زندگی عادی برگردانند نمی شد. شبی پدر خواب عجیبی دید ، دید که در بهشت است و صفی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخ مجللی در حرکت هستند . هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه روشن بود به جز شمع یک نفر. مرد وقتی جلو رفت دید آن فرشته دختر خودش است . پدر فرشته غمگینش را در آغوش کشید و او را نوازش کرد و از او پرسید: عزیزم چرا غمگین و ناراحتی؟ چرا شمع تو خاموش است؟؟؟ دخترک به پدرش گفت : بابا جون هر وقت شمع من روشن می شود اشک های تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ من می شوی من هم غمگین می شوم. پدر در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود از خواب بیدار شد. اشککهایش را پاک کرد ، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود ادامه داد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/28ساعت 16:47 توسط دیوار |
|
|
سلام چند وقتیه یه موضوعی خیلی ناراحتم می کنه ، دیدن یه صحنه هایی که سوهان روح می شه و دل آدم رو به درد می یاره... تا بوده ایرانیها به مهمون نوازی معروف بودن ، جنوبیها که دیگه آخر مهمون نوازی بوده و هستن ، واقعاً هستن؟؟؟؟ نمی دونم . حالا دیگه چیزهایی دیدم و حرفهایی شنیدم که به مهمون نوازی بعضی از هم شهریهای عزیز شک دارم. بذارین براتون تعریف کنم: حرفم در مورد مهاجرین افغان ِ.. از وقتی دولت داره دسته دسته اونا رو به افغانستان بر می گردونه بعضی ها با ناجونمردی تمام دارن از این مطلب سوء استفاده می کنن ، نمی دونم آخه بچه های اینا چه گناهی دارن که نباید به مدرسه برن ، نباید شناسنامه داشته باشن و .... چند وقت پیش داشتم از یکی از کوچه های شهر رد می شدم ، یه جوون افغان هم از اون کوچه رد می شد ، یه سری میوه و نون و سبزی خریده بود بره خونه ، همون لحظه چند تا پسر جوون هم از راه رسیدن و برای اینکه یه کم بخندن و وقت بگذرونن شروع کردن دری وری گفتن به این جوون افغانی ، اون در جواب فقط سکوت کرد و به راهش ادامه داد ولی اونا ول کن قضیه نبودن ، اومدن اول اون چیزهایی که خریده بود ازش گرفتن و وقتی اون خواست مقاومت کنه همگی به جونش افتادن و تا تونستن اونو زدن ، آخه چند نفر به یه نفر؟؟؟ به چه گناهی؟؟؟ می دونستن اون نمی تونه بره جایی شکایت کنه چون اگه می رفت اول خودشو می گرفتن .. آی آتیش گرفتم کاری از دستم بر نمی یومد زورم بهشون نمی رسید حرف حساب هم که تو گوششون نمی رفت..خلاصه زدن و بردن و رفتن و من با خودم گفتم کو اون مهمون نوازی که تعریفش رو می کنن؟؟؟؟ یا یه بار دیگه که سوار تاکسی بودم باز هم چند تا کارگر افغان تو ماشین بودن تا پیاده شدن راننده و یکی از مسافرها شروع کردن که آره این افغانیها رو باید از این مملکت انداخت بیرون ، از حرفاشون بوی حسادت می یومد ، آتیش گرفته بودن که چرا بعضی از گناوه ایها به همین افغانیهای به قول خودشون پاپتی زن دادن ، آره واقعاً حسودیشون می شد چون همین افغانیهای پاپتی کار کردن و عرق ریختن و الان بعضیهاشون هم ماشین دارن و هم خونه و ... نمی گم همشون خوبن و بی عیب ولی چرا خودمون رو نمی بینیم همه جا هم خوب پیدا میشه هم بد ، حالا که داریم میگیم اینا رو تو ایران جا دادیم حقش نیست اینقدر ظلم کنیم ، چرا باید با تمسخر بهشون نگاه کنیم ؟؟؟ چرا باید تحقیر بشن؟؟؟ چرا خودمون رو جای اونا نمی ذاریم؟؟ آخه گناهشون چیه؟؟ اگه یه روزی خدای نکرده خودمون هم مجبور بشیم دیارمون رو ترک کنیم و جای دیگه بریم درسته که چون غریبه ایم با ما اینجوری برخورد کنن؟؟ بیاید مهربون تر باشیم ، زورمون رو (اگه زوری داریم) به ضعیفترها نشون ندیم ، بیاید ایرانی باشیم ، ایران و ایرانی رو افسانه نکنیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/02/24ساعت 21:35 توسط دیوار |
|
|
سلام خیلی وقته که می خواستم شروع کنم به نوشتن . آزاد ، رها و بدون باید و نباید، جوری که کسی برای نوشته هام حد و مرز تعیین نکنه و فقط وجدان خودم مسیر رو برام مشخص کنه. از هر چیزی می شه نوشت ، از کوچه خیابونای شهر خودمون که به جای اینکه بهتر بشن روز به روز چاله چوله هاشون بیشتر می شه ( از برکت وجود شهردار خوب و فعال و خوش سخن!!!) از پول هایی که نه تنها در گناوه بلکه در تمام کشور توسط اشخاص جورواجور هاپولی می شه ، از قلم هایی که شکسته می شه ، از افکاری که در زندان ها می پوسه ، از اشک هایی که ریخته می شه ، از حجابی که اجباری شده ، از انرژی هسته ای که اهمیتش سر به فلک کشیده ، آره می شه از سد سیوند گفت و ……….. می شه گفت و گذشت ولی کاش راه حلی هم پیدا می کردیم ، کاش می دونستیم چیکار کنیم که پولدار پولدارتر و فقیر فقیرتر نشه ، کاش می دونستیم چیکار کنیم که اگه کسی پاش به جایی ؟؟!! باز شد و کاره ای شد گردنش کلفت نشه و نیفته رو زمین و ملک مردم و حق خوری نشه براش ساده تر از آب خوردن ، کاش کاری می کردیم که کسی برای حفظ زندگیش مجبور به سکوت نشه، کاش ، کاش ، کاش… |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/02/19ساعت 22:33 توسط دیوار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/02/17ساعت 21:48 توسط دیوار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام
امیدوارم از لحظاتی که اینجا هستین راضی باشین. اومدم تا هر چی که تو دلم جمع شده بگم . از وطنم ایران . از استانم بوشهر . از شهرم گناوه . از دلم که شاید شکسته و از هر چی که شما می خواید. با من باشید و منو راهنمایی کنین. بهتون نیاز دارم . |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|